کتاب سمفونی مردگان کتابی با مضمونی زیبا و عالی. خاص بودن این کتاب در این است که مرتبا راوی داستان عوض می شود و هر بار داستان از دید یک شخص متفاوت بیان می شود که خواننده را به تقلای بیشتر برای فهمیدن وا می دارد.

شخصیت اصلی داستان آیدین است یک پسر روشنفکر و بسیار فعال و رادیکال که در یک خانواده به شدت سنتی و پدرسالار زندگی می کند و زندگی او به شدتی سخت می شود که به دیوانگی او منجر می شود.

پدر او از شعر گفتن و کتاب خواندنش هراس داشت و او را منع می کرد و حتی کار را به جایی می رساند که کتاب ها و حتی اتاقش را می سوزاند و می گوید این ها فتنه و اسباب شیطانند.

در این میان خواهر آیدین به اسم آیدا که دو قلوی آیدین نیز هست به سرنوشتی شوم دچار می شود و…

 

درباره کتاب سمفونی مردگان

داستان کتاب سمفونی مردگان، در اردبیل اتفاق می افتد.

کتاب به شیوه ای است که هر چی بخوانی جذابتر می شود. روایت داستان به گونه ای است که می توانم اطمینان بدهم رگه هایی از زندگی هر یک از ما را بیان می کند.

باور کنید شب ها زیادی با این کتاب بغض کردم واقعا زندگی آیدین چه قدرتلخ بود. ما خودمان یک آیدینیم و چه قدر آیدین ها در کنارمان هستند.

قلم شیوای عباس معروفی داستان را از بطن جامعه ما در آورده که بگوید مواظب آیدین هایمان باشیم. آیدینی که شب ها کتاب می خواند و آنقدر می خواند و می گفتند برای چه می خوانی ” گفت برای این که خودم را پیدا کنم. “

شاید به ظاهر این فقط یک رمان است ولی زندگی تک تک ماست با کمی تفاوت. مواظب آیدین های اطرافمان باشیم براستی که جهل قلدر است.

 

قسمت هایی از کتاب سمفونی مردگان

♦ من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می تواند بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟ آدم پر می شود. جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچ گاه دچار تردید نشود.

آدمیزاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است.

♦ شب ها وقتی پا در آن خانه بزرگ و سرد می گذاشت همهمه دوردست سالیان دیوار می شد و سکوت می کرد. کاج می شد و وسط حیاط می ایستاد، در می شد و بسته می ماند.

♦ به درخت های خشک پیاده رو خیره شد: برف شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکستشان. آدم ها هم مثل درخت ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند. وهمین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.

♦انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می شود. و بی کاری بدتر از تنهایی است. آدم بی کار در جمع هم تنهاست.

♦ رفتار آیدین با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی تر از آن می دانست که دیگران خیال می کنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده، اما بعدها به اشتباه خود پی بردم، و دانستم که درک او آسان تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به  چه ابدیتی نزدیک می کند. آدم پر می شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود.

♦ به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمی توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن ها انگار به ریه می رود، و آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ می شود.

♦لحظه ای که پدر در بستر سفید و تمیزی از مرض قلبی می مرد گفته بود: آیدین، اورهان، همدیگر را خیلی دوست داشته باشید. زندگی، زندگی ارزشی ندارد… خدا میان گندم خط گذاشته. حساب هر کس سوا. اما چسبیده به هم.

♦وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنها است. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.

برگرقته از کافه بوک