کتاب سال بلوا از عباس معروفی است که ۳ سال و نیم از عمرش را صرف نوشتن آن کرد.

کتاب به صورت اول شخص در ذهن یک زن به نام “نوشافرین” اتفاق می افتد و شروعش به گونه ای است که مستقیما داخل داستان پرت می شویم و به مرور ذهنیت و کلیت داستان برایمان مشخص می شود.

کتاب حاوی خاطراتی است که در ذهن نوشافرین مرور می شود که گاهی در دنیای حالش بیدار می شود ولی زود به خاطراتش برمی گردیم به شکلی موزون با پیشرفتن در خاطرات در حال هم پیش می رویم.

رمان سال بلوا داستان زنی با کلی ناکامی و بدبختی است.

شخصیت اصلی این رمان بخشی از داستان را شامل می شود ولی در لابه لای خاطرات او داستان های زیادی وجود دارند.

داستان شخصیت های نامراد در رسیدن به قدرت داستان یاغی گرها و تراران شرور داستان فساد نیروهای دولتی و داستان عشاق سینه سوخته ولی شریف! و یک افسانه (زرگر و دختر پادشاه) جالب که در لابه لای داستان نفس میکشد و در کتاب گاهی با آن همراه می شویم و کلی داستان دیگر.

 

درباره کتاب سال بلوا

این رمان حرف های زیادی برای گفتن دارد و واقعا شایسته آن است که عباس معروفی با قلم توانای خود ۳ سال و نیم از عمرش را پای آن بگذارد.

ولی از دیدگاه شخصی من در قیاس با سمفونی مردگان یک سر و گردن پایین تر است.

داستان به شیوه ای زیبا نوشته شده است که تکه تکه باید داستان را بچینید مثل یک پازل، و در آخر به مفهوم اصلی داستان رسید که داستان را به شدت جذاب کرده و از خستگی خواننده می کاهد.

واقعا رمان جذابی است که ساعت ها میشود بدون وقفه خواند و هر بار به دریچه ای از داستان رسید و پازل را کاملتر کرد.

 

قسمت هایی از کتاب

♦ به یاد نمی آورم که خودش خوشحال باشد. انگار یاد چیزهایی افتاده بود که هیچ وقت نداشت، یاد حسرتی بومی، یاد انسان وحشی قبیلهٔ پیروز. انگار با اندوهی ناتمام، تمام دهن و چشم و صورتش می خندد و بر اجساد قبیلهٔ مغلوب راه می رود، نعره می کشد، شراب می نوشد، قهقهه می زند، و آن قدر خوش است که اگر گوشهٔ خلوتی پیدا کند، آب همهٔ دریاها را گریه خواهد کرد.

♦  غمی ته چشم هاش بود که نمی شد فراموشش کرد، با چروک های فراوانی برگرد چشم ها، پیشانی و صورت. و اگر آن موهای صافش روی پیشانی اش نمی ریخت، آدم خیال می کرد شصت سالش است.

♦  و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می کشند گریه کردم، دخترهایی که بعدها از خود متنفر می شوند و مثل یک درخت توخالی، پوسته ای بیش نیستند، و عاقبت به روزی می افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است، و خودشان نمی دانند چرا زنده اند.

♦  با حرارتی وصف ناپذیر، نان وحشیانه بغلم کرد که احساس کردم دارم تو دست هاش خرد می شوم. مثل چوپانی که بره ای را از دهن گرگ نجات می دهد، بغلم کرد و دهنم را بوسید. بوی خاک می داد، انگار خاک بود، و انگار من با خاک بازی می کردم. خاطرات همهٔ گذشته هام، در کودکی های بسیار دوردستی تکرار می شد و آدم نمی فهمید زمان گذشته است، چقدر گذشته است؟ آدم مگر گذشته ای داشته، یا مگر آینده ای هم وجود دارد؟

برگرفته از کافه بوک